تبليغاتX
::: باران خواهد باريد >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ

**********
آرشيو موضوعي

**********
آرشيو نوشته هاي قبلي

تیر 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

**********

همراهان

مشهد(پخش مستقيم حرم)
زورنا
پیله
پله پله تا ملاقات خدا
باران2
کدامین جاده 1
کدامین جاده 2
نگار مامان محمد مهدی
خبرگزاري خانم باجي

.

.

.

.

.



..............

 

 

***

 

 


 

 

 

 

 

زائر تو نام گرفتم

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


...

اذن دخول

رسم در زدن را بلد نیستم، پشت در که می­مانم بی­اختیار سرگردان واژه­های گنگ و دلهره­آور می­شوم که یکی پس از دیگری مرا مشغول می­کنند.

بی­جواب ماندن!، برگشتن!، ناامیدی! خداحافظی و ...

نه! هیچ کدام در قاموس شما نیست، راستی که «خداحافظی» کلمه غریبی است...

خداحافظ! حافظ چندین سال دور و نزدیک من!

عزیز! همیشه مشکل لحظه­ای سلام و دیدار من همین واژه «خداحافظی» بوده است حال که پشت در مانده­ام! بیشتر به این واژه غریب نزدیک شده­ام کلمه معنی­داری که وجه اصلی و معنی دلنشینش را از دست داده است و به عادت تکرار دچار شده است. با طعم خداحافظی از این آستانه به نام پرشکوه تو سلام می­کنم. دستم را به کوبه در نزدیک کرده­ام و به یاد می­آورم آنچه را بارها و بارها، بعد از هر سلام و هر دیداری، خداحافظیم را خواسته­ای تا دوباره و چندین مرتبه قدم به بارگاه تو بگذارم.

تو به کمال کلمه، «خداحافظی» را برایم خواسته­ای

خداحافظی تا لحظه سلام دوباره

خداحافظی تا مرز دعوتی دوباره

خداحافظ همیشه من!

برای همیشه خداحافظی برایم بخواه!

 

پشت به قبله

پشت به قبله می­ایستم و سلام می­کنم. آفتاب وجودت شرقی­تر از وسعت ذهن من است که در آن طلوع کنی! باور کن محدوده درک من در چارچوب قفس تنگی خلاصه می­شود که تناسبی با حضور آشکار و ملموس تو ندارد!

خواستن، آمدن، دیدن، زیارت کردن، دعا کردن و همه و همه رنگ و طعم چیزهایی را می­دهند که کوچکند و حقیر.

چاره­ای ندارم با همین واژه­های رنگ باخته لب به سخن می­گشایم.

من خو به همین قفس کرده­ام و دل خوشم به عادت این فضای کوچک و تنگ، راستش را بگویم به همین که هستم خو گرفته­ام.

شاید روبروی تو ایستادن و سلام گفتن، تنها کاری است که از این قاعده مستثناست.

«تو از معابد مشرق زمین عظیم­تری

کنون بهت من و شکوه تو تماشایی است»

 

بالای سر

دست بگشا و بند باز کن! و مرا بنده خودت کن

منتظر آن دمم که نگاهم کنی، چشم­هایم به سویت دخیل بسته­اند.

چشمهایی که مدعی بیش نبودند و نیستند ولی از شکوه بهت­انگیز تو تماشایی شده­اند

می­ترسم از ناسپاسی، تو مهربانی و من ناسپاس خوب می­دانم که جزای احسان به غیر احسان نیست. فکری به حال من ناسپاس کن...

شاید خواسته­ای بیایم و یاد آورم شوی همه قرارها و مدارها که از عهد خود خارج شده­اند!؟

از نو مرا بخوان، خواندنی آجین بسته به مهر تعهد و وفا

عزیز! تو مرا از کجا چنین خوب شناختی که به وقت هر آنچه باید را یادآورم می­شوی؟! هان؟! دستان همیشه گرم و مهربانت ادامه هر آنچه تا رسیدن به مقصد مقصود است. سبدی آرزو برای دستان مهر تو آورده­ام و دیگر هیچ! این آرزومندان باران لحظه به لحظه تو را له­له می­زنند، سیرابمان کن این بار هم با ما مدارا کن

 

پایین پا

آرزو می­کنم، آرزوی شادی برای همه

و دعا می­کنم تا کسی پشت در نماند

چه کسی زائر تو شد و هر چه غم و ماتم داشت از یاد نبرد؟

چه کسی پای به صحن مهربانی­هایت گذارد و از لذایذ عطرآگین مهرت بهره­مند نگشت؟

چه کسی از حاجتمندان بر درگاه عنایتت چشم دوخت و به گاه انتظارش، حاجت روا نگشت؟

ای شادی عمیق هر لحظه زندگانی

ای ملجا و ای پایان همه ماتم و غم

بی­تو بودن بزرگ دردی است ما را همیشه زائر و هاله خود کن.

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/30ساعت 

...... |     |......