تبليغاتX
::: باران خواهد باريد >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ

**********
آرشيو موضوعي

**********
آرشيو نوشته هاي قبلي

آبان 1388
تیر 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

**********

همراهان

مشهد(پخش مستقيم حرم)
زورنا
پیله
پله پله تا ملاقات خدا
باران2
کدامین جاده 1
کدامین جاده 2
نگار مامان محمد مهدی
خبرگزاري خانم باجي

.

.

.

.

.



..............

 

 

***

 

 


 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


...

زمين اگر برابر کهکشان تکرار شود
حجم حقيری است
که گنجايش بلندی تو را نخواهد داشت
قلمرو نگاه تو دور تر از پيداست
و چشمان تو معبدی
که ابرها نماز باران را در آن سجده می کنند
اين را فرشته ها حتی می دانند
که نيمی از تو هنوز
نامکشوف مانده است.
از خلاء نا معلوم تری
دست هايی که با نيت مکاشفه
در تو سفر کردند
حيران
در شب جمجمه ايستادند
تو آن اشاره ای که
بر براق تو فان نشسته ای
تو آن انعطافی
که پيشاپيش باران می روی
ـنکس که ترا نسرايد
بيمار است
زمين بی تو تاول معلقی است
بر سينهء آسمان
و خورشيد
اگر چه بزرگ است
هنوز کوچک است
اگر با جبين تو برابر شود
دنبالهء تو
جنگل خورشيد است
شايد فقط
خاک نامعلوم قيامت
ظرفيت تورا دارد
زمين اگر چشم داشت
بزرگواری تو
اينسان غريب نمی ماند
هيچ جرئتی جز قلب تو نسوخت
سپيد تر ازسپيده
بر شقيقهء صبح ايستاده ای
و ازجيب خويش
خورشيد می پراکنی
ای معنويت نا محدود!
زود است حتی درزمين
نام تو برده شود
زمين فقط
پنج تا بستان به عدالت تن داد
و سبزی اين سالها
تتمهء آن جويبار بزرگ است
که ازسرچشمهء
نا پيدايي جوشيد
و گر نه خاک را
بی تو جرئت آبا دانی نيست
تورا
با ديدنی های ناموس می سنجم
من اگر می دانستم
پشت آسمان چيست؟
تو همانی
تو آن بهار نا تمامی
که زمين عقيم
ديگر هيچگاه
به اين تجربت سبز تن نداد
آن يک با نيز
در ظرف تنگ فهم او نگنجيدی
شب و روز
بی قرار پلک هاي توست
و گرنه خورشيد
به نور افشانی خود
اميد وار نيست.
صبح انعکاس لبخند توست
که دم مرگ به جای آوردی
آن قسمت از زمين
که نام تو را نبرد
يخبندان است
ای پهناوری که
عشق و شمشير را
به يک بستر آوردی
دنيا
نمی تواند بداند
توکيستی؟

سلمان هراتی

  نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/09ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

تو مثل ستاره

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


...


تو مثل ستاره
پر از تازگی بودی و نور
و در دستت انگشتری بود از عشق
و پاکیزه مثل درختی
که از جنگل ابر برگشته باشد


***

سرآغاز تو
مثل یک غنچه سرشار پاکی
زمین روشنی تو را حدس می زد
تو بودی ،هوا روشنی پخش می کرد


***

و من
هر گلی را که می دیدم از
دستهای تو آغاز می شد
و آبی که از بیشه ای دور می آمد آرام
بوی تو را داشت


***

من از ابتدای تو فهمیده بودم
که یک روز خورشید را خواهی آورد
دریغا تو رفتی!
هراسی ندارم
مهم نیست ای دوست
خدا دستهای تو را
منتشر کرد...

سلمان هراتی

  نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/08ساعت 

...... |     |......