« محبت دام دوستی است »
زمانی كه سراغ تو را گرفتم حسی مرا به سويت فرا خواند.
لحظة ديدار چقدر با شكوه است. به راستی كه :
تو از معابد مشرق زمين عظيم تری كنون بهت من و شكوه تو تماشايی است
همراه با بغض من هوا بوی باران گرفته بود
همة ابرهای تيره دلم حكايت از بارش مداوم باران داشت
چقدر نا به هنگام و بی صدا قطرات باران منظرة دور دست تو را خيس و تار كرد .
باران با حظور تو ادامه داشت و من زير باران شاد شاد
هوای قريه بارانی است
كسی از دورمی آيد
كسی از منظر گل بوته های نور می آيد
صدايش راز جنگلهای باران خرده را دارد
كه وقتی گيسوانش را
رها در باد می سازد
دل من سخت می گيرد
دلم از غصه می ميرد
تو درها را بگشای !
كه بوي وحشی گلها
بپيچد در اتاق من
كه شايد خيل لك لك ها
نشيند در رواق من.