تبليغاتX
::: باران خواهد باريد >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ

**********
آرشيو موضوعي

**********
آرشيو نوشته هاي قبلي

آبان 1388
تیر 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

**********

همراهان

مشهد(پخش مستقيم حرم)
زورنا
پیله
پله پله تا ملاقات خدا
باران2
کدامین جاده 1
کدامین جاده 2
نگار مامان محمد مهدی
خبرگزاري خانم باجي

.

.

.

.

.

web designer
webdesigner
براي درخشش دوباره اش
با همديگر دعا ميکنيم
..............

 

 

 

 


 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


هزار بار سلام 

 مادر برای چه آن پیراهن عروسیت را بخشیدی؟

عروس، لباس عروسیش را می بخشد؟

مگر برای تو آن روز، زیباترین روز رسیدن و آغاز  نبود ؟

آغاز برای تو معنی دیگری داشت که به آن لباس سبز قدیمیت بسنده کردی و آن سوال بی موقع را بدین زیبایی پاسخ گفتی ؟

چه چیزی در چشمان آن سائل برق می زد که تو را وادار بدین کار کرد ؟

چه سنخیتی است میان تو و  آن خواهش؟

چه اتفاق بزرگی می توانست به شکوه این جشن بیفزاید؟

و تو را این چنین شاد کند ؟

اوج شادی، برای توچیست؟

بذل و بخشش عزیزترین چیزها ...؟

شاد بودن همه هم سایه هایت  ؟

نمی دانم ...

..............

..........

......

 ..

.

مادر « سلام !»

  نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/27ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


برای مسافر راهی  

پنجره باز و بسته کن یاد هوای ابری رو ... ابرای دل شکسته کن !

 

یادم نیست برای خودم یا تو !

در شب بارانی تو ومن ...!

از قصه دلی گفتم که همه کس خود را در شهر و دیار خود رها کرد و به بهانه تو یا خودش دار و ندارش  را آورده بود و ...

شنیده ای داستان دل شکسته ای که دوباره شکسته باشد؟ !

 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

بر دام مانده باشد صیاد رفته باشد...

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/23ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 

خورشید

خورشید تو بودی و چشمان من دریا شد!

ای  بی  تو  دل  تنگم  بازیچه  توفانها        چشمان تب  آلودم   باریکه  بارانها
مجنون بیابانها افسانه مهجوری است      لیلای من اینک من مجنون خیابانها

ساکت وصبور کودک قصه من میان کودکان دوست داشتنی تو نان تقسیم می کرد و چیزی زیر لب زمزمه میکرد .من حواسم پیش کبوترانی بود که عاشقانه و فقط برای تو ترانه می خواندند .هوا بارانی بود و کودک قصه من آخرین نان در دست خود را به دخترکی تقدیم کرد که با چشمان خیره به او نگاه می کرد .ناگهان مادر دخترک دستان کوچک او را گرفت وگفت :چرا این نان را به دخترم دادی ؟
کودک خودش راجمع و جور کرد با چشمانش به او خیره شد و بی اعتنا از کنار
مادر و دختر گذشت من که شاهد ماجرا بودم جلوتر رفتم خواستم از
او چیزی بپرسم اما او میان دیگر کودکان گم شد .سالهاست
 که نتوانسته ام مثل همان کودک کوچک قصه
بدون کوچکترین چشمدا شتی چیزی
برای کسی ببخشم .همیشه
مثل  آن  مادر  دنبال
علت هر چیزم
!
شاید آن روز آن کودک با تمام کوچکیش برایم فرق بزرگ بودن خودش  و کوچک ماندن مادردخترک را به من فهماند 
ولی امروز من جای خالی مادر آن دختر را گرفته ام !
من را هم کودک دوست داشتنی خودت کن !

  نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/06ساعت 

...... |     |......