
جان را گرفتهام به سر دست و آمدم
از کوره راههای بلا ایها العزیز
وادی به وادی آمدهام از درت مران
وا کن دری به روی گدا ایها العزیز
چیزی که از بزرگی تو کم نمیشود
این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز
خالیتر از دو چشم من، این جان نیمه جان
محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز
ـ ما ـ جان و مال باختهگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز
دستم تهی است ... راه بیابان گرفتهام
دست من و نگاه شما ایها العزیز