تبليغاتX
::: باران خواهد باريد >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ

**********
آرشيو موضوعي

**********
آرشيو نوشته هاي قبلي

آبان 1388
تیر 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

**********

همراهان

مشهد(پخش مستقيم حرم)
زورنا
پیله
پله پله تا ملاقات خدا
باران2
کدامین جاده 1
کدامین جاده 2
نگار مامان محمد مهدی
خبرگزاري خانم باجي

.

.

.

.

.

web designer
webdesigner
براي درخشش دوباره اش
با همديگر دعا ميکنيم
..............

 

 

 

 


 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 

کجا؟

برایت کمی آب و کمی نور آورده ام .... یادم است - به شفافی خاطرات کودکی یادم است

که نشسته ام با کودکان دیگر روی پله چوبی انباری قدیمیت و تو را تماشا می کنم...

تو سالهاست از پیش من رفته ای... سالهاست !

اشک امانم را بریده است و باران مدام می بارد

چقدر از خیس شدن عابران پیاده در شب طوفانی بارانی می ترسیدیم

عمری بی تو طی شد تو برای خودت گلهایی از باغ را چیدی و رفتی

درست تنهایم گذاشتی اما بدنبالت خواهم آمد

فقط راه را گم کرده ام

نگفته بودی از کدام طرف می شود به باغچه ای که کاشتی و گلهایی که به آنها امید داشتی

باید رسید !

 

  نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/29ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


آمده ام بلکه نگاهم کنی

جان را گرفته­ام به سر دست و آمدم

از کوره راه­های بلا ایها العزیز

 

وادی به وادی آمده­ام از درت مران

وا کن دری به روی گدا ایها العزیز

 

چیزی که از بزرگی تو کم نمی­شود

این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز

 

خالی­تر از دو چشم من، این جان نیمه جان

محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز

 

ـ ما ـ جان و مال باخته­گان را رها مکن

بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز

 

دستم تهی است ... راه بیابان گرفته­ام

دست من و نگاه شما ایها العزیز

  نوشته شده در  شنبه 1385/08/20ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


پرسه

 

يك روز وقتي
از زير سايه هاي ملايم خوشبختي
پرسه زنان
به خانه برميگشتيم
از زير سايه هاي مرتب مصنوعي
مردان ارشيتكت را ديدم
در صف كراوات
چرت ميزدند
ماندن چقدر حقارت اور است
وقتي كه عزم تو ماندن باشد
حتي روز
پنجره ها به سمت تاريكي
باز ميشوند
اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني
براي رفتن
هميشه فرصت هست
اين دريچه را باز كن
چه همهمه اي مي ايد
گويا
مرغ و متكا توزيع ميكنند
اينها كه در صف ايستاده اند
به خوردن و خوابيدن معتادند
وقتي بهانه اي
براي بودن نداشته باشي
در صف ايستادن
خود بهانه ميشود
و براي زدودن خستگي بعداز صف
ورق زدن
يك كلكسيون تمبر
چقدر به نظرت جالب ميايد
امروز
در روزنامه خواندم
ته سيگارهاي چرچيل را
به قيمت گزافي فروخته اند
اه خدايا
ادم براي سقوط
چه شتابي دارد
ديروز در باغ وحش
شمپانزه اي ديدم
كه به نظريه داروين
فكر ميكرد
چگونه ميتوان
با اين همه تفاوت

اگر شما شاعر این واگویه ها را بشناسید:

بی گمان ماه کف دست تو را می بوسد !

  نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/15ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 

می جوند

نشسته اند ملخ های شک به برگ یقینم

ببین چه زرد مرا می جوند – سبزترینم

 

ببین چگونه مرا ابر کرد - خاطره هایی –

که دریکایکشان می شد آفتاب ببینم

 

شکستنی شده ام اعتراف می کنم اما

- زجنس شیشه ی عمر توام مزن به زمینم

 

برای پر زدن از تو خوشا مرام عقابان

کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم ؟

 

نمی رسند به هم دست اشتیاق تو ومن

که تو همیشه همانی که من همیشه همینم !

 

  نوشته شده در  شنبه 1385/08/13ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


سلام

بدم !

اما باز هم به تو

ای نور ای باران

امید دارم که مشتاق ترین دل عاشق را به سلامی یا جواب سلامی شاد کنی

سلام

عزیز سلام

  نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/07ساعت 

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


چه غریب ماندی ای دل

نه غمی نه غم گساری

نه به انتظار یاری

نه ز یار انتظاری 

 رویا

  نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/04ساعت 

...... |     |......